تبليغاتX
عنوان ندارم
بعد مي فهمي
پای مورچه رو تصور کنین(الهی)...

حالا تصور کنین جوراب داره...

حالا تصور کنین جورابش سوراخه.

دلم براتون اندازه ی سوراخه جوراب مورچه شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

 

 

می دونین برای چی دارم گریه می کنم؟

د نمی دونین دیگه.
من دارم میرم
من .

دلتون با لبتون خندون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

ولفوویتز

اینم عکس رئیس بانک جهانی که وقتی می خواسته از مسجدی بازدید کنه مجبور شده جلوی حاضران کفششو بیرون بیاره و عکاسا هم.............

حالا هی باز بگین چرا جورابه من سوراخه؟

حالا باید هم به جوراب من وصله بزنین و هم جوراب این آقا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."

.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

آرتور اش قهرمان افسانه اي تنيس هنگامي كه تحت عمل جراحي قلب قرار گرفت، با تزريق خون آلوده، به بيماري ايدذ مبتلا شد. طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هاي محبت آميز برايش فرستادند. يكي از دوستداران وي در نامه خويش نوشته بود:" چرا خدا ترا براي ابتلا به چنين بيماري خطرناكي انتخاب كرده؟"

آرتور اش، در پاسخ اين نامه چنين نوشت: "در سر تا سر دنيا بيش از پنجاه ميليون كودك به انجام بازي تنيس علاقه مند شده و شروع به آموزش مي كنند. حدود پنج ميليون از آنها بازي را به خوبي فرا مي گيرند. از آن ميان قريب پانصد هزار نفر تنيس حرفه اي را مي آموزند و شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شركت مي كنند. پنج هزار نفر به مسابقات تخصصي تر راه مي يابند. پنجاه نفر اجازه شركت در مسابقات بين المللي ويمبلدون را مي يابند. چهار نفر به مسابقات نيمه نهايي راه مي يابند و دو نفر به مسابقات نهايي. وقتي كه من جام بهترين تنيس باز جهان را در دست هايم مي فشردم، هرگز نپرسيدم كه "خدايا چرا من؟" و امروز وقتي كه درد مي كشم، باز هم اجازه ندارم كه از خدا بپرسم: "چرا من؟"

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

مي توان غنچه شد و وقت سحر خوش خنديد مي توان عطر شد و جام تبلور نوشيد مي توان چشمه شد و از دل تپه جوشيد مي توان ابر شد و بر سر كيهان باريد مي توان بيد شد و در نم باران رقصيد مي توان ژاله شد و در ساز دل و ناي دميد مي توان نغمه شد و در دل صحرا پيچيد مي توان عشق شد و بر سر عاشق شوريد مي توان مهر شد و تا ابديت تابيد
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

 

به يكديگر مهر بورزيد اما از مهر بند مسازيد.
بگذاريد كه مهر دريايي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح هاي شما.
جام يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد.
از نان خود به يكديگر بدهيد اما از يك گرده نان مخوريد.
با هم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد، ولي يكديگر را تنها بگذاريد.
همانگونه كه تارهاي ساز تنها هستند، با آن كه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند.
دل خود را به يكديگر بدهيد، اما نه براي نگهداري زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دل هايتان را نگه دارد.
در كنار يكديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ زيرا كه ستون هاي معبد دور از هم ايستاده اند و درخت بلوط و سرو در سايه يكديگر نمي بالند.

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

نترس از سوختن بذار روح خامت کمی برشته بشه بوی نون تازه بگیره. بذار آفتاب نم تنهایی رو از تنت بتکونه. بذار چلچله ها رو شونه هات بشینند تماشات کنند. بذار توی مشت خالیت تخم بذارن. بذار با آبی آسمون رنگی بشی! شعرای تازه رو روی صفحه مواج گندمزار بنویس. بذار باد ورقت بزنه! حرفی تازه بزن شاعر! شعری تر بنویس! فقط بنویس. بهار منتظره
+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

هيچ باراني نمي بارد، مگر صفا دهد. هيچ گلي جوانه نمي زند، مگر هديه شود. هيچ خاطره اي زنده نمي ماند، مگر شيرين باشد. هيچ لبخندي نيست،مگر شادي بياورد و هيچ بهاري نمي آيد، مگر سال ديگري در پيش باشد. پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد، تا روحت را صفا دهد. گل هاي عشق در دلت جوانه زنند، تا آنها را به ديگران هديه كني. خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بيادشان بياوري. لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادي را بيفشاني و بهار بيايد تا بداني باز هم فرصت بودن است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط الهام  |